تبليغاتX
راه قلم

راه قلم

چرک نویس - نوشته های نه چندان خصوصی!

دروغ و اداره و همسر

وقتی که از آخرین پله اداره پایین می آمدم، باد خنکی به صورتم وزید و موهایم را پریشان کرد.

به فکرم رسید بعد از یک روز خسته کنندۀ کاری پشت میز خسته کنندۀ اداره، به جای این که با اتو بوس به خانه بروم، پیاده از کوچه های خلوت و باریک که تنها عابرشان گربه ها هستند، با آرامش به در سفید خانه مان برسم.نمی دانستم در راه به چه چیزی فکر کنم تا از هوای خوب لذت ببرم. به "خانواده ام" فکر کردم؛ به این که چرا هیچ گاه به فکر نیفتاده بودم تا خانه ام را عوض کنم و بعد حرف های "پسرم" به یادم آمد که احساس می کردم دروغ می گوید.

با خود گفتم: اگر هم دروغ می گوید، تقصیر من است. ولی من تا به حال جلوی او دورغ بزرگی نگفته ام، پس او هم به من دروغ نخواهد گفت و زندگی سالم و خوبی خواهد داشت.

هنگامی به خانه رسیدم که به کثیف بودن دروغ گویی، از تمام جوانب پی برده بودم. قبل از آن که کلید را در قفل بچرخانم، زنم در را باز کرد و بدون این که سلام کند گفت:

«چرا یک ساعت دیر آمده ای؟»

من هم بدون معطلی گفتم:

«کارهای اداره بیشتر از روزهای دیگر بود»

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:48  توسط مریم  | 

"ضدحال" یا "چگونه همه چیز دگرگون شد"

صبح از خواب پا می شی؛ مثل روزهای دیگه دل و دماغ بیرون رفتن رو نداری. تو دلت می گی چقدر روز بدیه امروز. تند تند و از روی بی اشتهایی صبحانه می خوری و می زنی بیرون.

بند کفشت کور شده، بعد از چند دقیقه ور رفتن بهش آخر بازش می کنی. ناراضی می آی بیرون، شیشه های ماشینت بعد از برف شب قبل اصلا دیده نمی شه. با دست های یخ زده از تمیز کردن شیشه ها، استارت می زنی...

اَه! این دیگه چرا روشن نمی شه... گندش بزنن.

- چه کار می کنی پسر سر صبحی؟

- ببخشین جعفر آقا، الان راش می ندازم. ببینین، روشن شد.

حرکت می کنی در حالی که غرغر همسایه به گوش می رسه. با خودت فکر می کنی مگه این خیابون نیاز به بلوک کشی داشت، الان دوچرخه هم از اینجا رد نمی شه! یه ماشین از بریدگی بین بلوک ها می پیچه. نه، دیگه اصلا حوصله واستادن نداری، با خودت می گی ردش می کنم ولی یهو می بینی زدی به ماشین طرف. خانم راننده که سخت ناراحته از ماشین می آد بیرون، حق هم داره: آخه تو تقصیرکاری. عابرها جمع می شن و تو به اتفاق های امروز فکر می کنی.

شب خسته از کار بر می گردی. خسته از دنیای واقعی به دنیای مجازی و به بلاگ رفقا سر می زنی تا از این حال بیای بیرون ، هنوز صفحه کامل نشده که...

[صبح وقتی داشتم می رفتم سرکار، یه راننده احمق و بی شعور زد به ماشینم...]

دیگه حتی نمی تونی بقیشو بخونی، رو صندلیت ولو می شی.

عجب روزی...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 22:55  توسط احسان  | 

راه بهشت

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند.

در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگ فرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود

رهگذر رو به مرد نگهبان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

نگهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

نگهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعا متاسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالا خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم. من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هر قدر که می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

- کاملا برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 15:34  توسط احسان  | 

آینده

شیر ... شیر ....

مرد شیر فروش در حالی که ظرف های شیر را در دو طرف موتور سفت می بست ، این واژه ها را تکرار می کرد . ناگهان مردی با چهره گرفته از خانه بیرون پرید و به مرد شیر فروش پـرخاش کنان گفت : مـرد حسابی ، می دونی ساعت چنده که این طوری صدات رو انداختی سرت ؟

شیر فروش به طور غریبی به مرد عصبانی نگاه کرد و گفت : ولی الان تازه ساعت دوازده و تازه من هم فقط گفتم : شیر .....

مرد عصبانی گفت :آره ، دیگه اصلا هیچ شیری نداریم .

شیر فروش گفت : خوب این که مشکلی نیست ، من می تونم مقداری به شما شیر بدم .

مرد سـرش رو انداخت پـایین و گفت : نه ما به تعدادی شیر نیاز داریم ، اونایی که دیگه خیلی وقته که نیستن و ما خیلی به وجودشون نیاز داریم ...

بعد برگشت به سمت خونه و بـا ناامیدی زیادی در روبست ، در حالی که شیر فروش هنوز داشت بـه اتفاقی که افتاده بود فکر می کرد .

شیر .... شیر .......    

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 12:4  توسط احسان  |