تبليغاتX
راه قلم

راه قلم

چرک نویس - نوشته های نه چندان خصوصی!

و آنگاه…قانون گریست

نوشتۀ زیبای پزشک 78 در بارۀ یک سری چیز های خطرناک!

«ما با هرکس تجمع کند شدیداً برخورد میکنیم»… وی آنگاه افزود: «تقصیر بلایی هم که سر این تجمع کننده ها می آید گردن آنهاییست که مردم را دعوت به تجمع کردند!» وی برای از بین بردن هر شک و شبهه ای افزود: «ما[کدام ما؟] در مملکت قانون داریم!» ما هم ، بدینوسیله کشف قانون را به ایشان و خانواده گرامی  و نخبه پرورشان تبریک عرض میکنیم.


قانون فرمود: اعضای شورای نگهبان میتوانند نه تنها از نامزد خاصی جانبداری کنند، بلکه لازم است که در ستاد یکی از کاندیداها حضور فعال داشته باشند (مثلا برادر الهام)

قانون همچنین تمام پرسنل امنیتی را ملزم کرد که در صورت مزین نمودن دانشگاهها و خوابگاههای دانشجویی به قدوم خود، برای احساس صمیمیت با دانشجویان به جای لباس فرم از لباس شخصی استفاده فرمایند.

قانون دقیقا تبیین کرد که به غیر از کسانی که به رییس جمهور رای داده اند، بقیه مردم خس و خاشاک و اغتشاش طلب هستند.

قانون تاکید کرد: وزارت کشور میتواند هرطور عشقش کشید با ناظران کاندیداها برخورد کند یا اصلا بیرونشان کند یا اصلا برایشان کارت صادر نکند.

قانون آنگاه افزود، میتوان قبل از اثبات اتهامات علیه فردی و اصلا حتی قبل از اقامه رسمی دعوی علیه فردی و اصلا قبل از هرچیز دیگری آبروی فردی را در رسانه برد و یک لیوان آب هم روش!

قانون سپس در حالیکه بغض گلویش را گرفته بود گفت: «هر دروغ دیگری هم که می خواهید به من ببندید، ببندید… اما …من… هیچ وقت …هیچ وقت نگفته ام مردمان بی دفاع را بکشید و آن را گردن خود مردم بیندازید.» قانون آنگاه چنان گریست که کل وجودش در هق هق گریه، تکان میخورد…


یادبود

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 21:47  توسط احسان  | 

فراز هایی از سخنرانی رئیس محترم دولت

شعار های طرفداران دولت منتخب:

* ...

* احمدی، احمدی، حمایتت می کنیم

* موسوی، هاشمی، دیگر اثر ندارد

بعد از این شعار تمام شعارها طرفداران سانسور می شد و در صورت مباح بودن! پخش می شد...


سخنان رئیس دولت:

** تشبیه طرفداران نمایندگان دیگر به طرفداران ناراحت تیم فوتبال بازنده

** متهم کردن ما به خرافه گرایی در توسل به حضرت عج و توسل و دخیل شدن خودشان به یک تکه پارچه سبز

** تشبیه طرفداران موسوی به "خس" و "خاشاک"

** انداختن شال سبز و باز پس گیری تقدس نماد سبز به نفع مردم شریف ایران با تاکید بر این نکته که ایشان فرزند پیامبر اسلام هستند!!! و ماردشان هم سیّده...

** و در پایان دولت به سلامتی خودش آواز خواند و از خودش فشفشه در کرد و سخنران دولت هم مردم را به شعار دادن تشویق می کرد!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:4  توسط احسان  | 

تسليم اين صحنه‌آرايي خطرناك نخواهم شد

بسم الله الرحمن الرحيم

ملت شريف ايران
نتايجي كه براي دهمين دوره از انتخابات رياست جمهوري اعلام شد بهت‌آور است. مردمي كه در صف‌هاي طولاني اخذ راي شاهد تركيب آرا بودند و خود مي‌دانند كه به چه كسي راي داده‌اند با حيرت تمام به شعبده‌بازي دست‌اندركاران انتخابات و صدا و سيما نگاه مي‌كنند، آنان بيش از هميشه به دنبال آن هستند كه بدانند، چگونه و توسط چه كساني و مقاماتي طرح اين بازي بزرگ ريخته شده است. اينجانب ضمن اعتراض شديد به روند موجود و تخلفات آشكار و فراوان روز انتخابات هشدار مي‌دهم كه تسليم اين صحنه‌آرايي خطرناك نخواهم شد. نتيجه آنچه كه از عملكرد متصديان بي‌امانت ديده‌ايم و مي‌بينيم جز تزلزل اركان نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران و حاكميت دروغ و استبداد نيست. اينجانب طبق وظيفه شرعي و ملي خويش به افشاي رازهاي پشت سر اين روند پرمخاطره خواهم پرداخت و آثار نابودكننده آن را بر سرنوشت كشور توضيح خواهم داد. و ترس آن دارم كه ادامه وضع موجود همه نيروهاي مؤثر در نظام را به توجيه‌گراني دروغگو در مقابل مردم تبديل كند و دنيا و آخرت آنان را در معرض لطمه‌هاي جبران ناپذير قرار دهد.
به مسئولان توصيه مي‌كنم پيش از آنكه دير شود اين روند را فورا متوقف كنند و همگي به خط قانون و امانت‌داري از آراي ملت بازگردند و بدانند كه خروج از عدالت، مشروعيت زداست. آنان بيش از هركس ديگر، از اين حقيقت باخبرند كه در اين كشور، انقلابي بزرگ و اسلامي صورت گرفته است. كمترين پيام انقلاب ما اين است كه مردم آگاهند و در برابر كساني كه با تقلب روي كار بيايند تمكين نخواهند كرد.
اينجانب از همين فرصت استفاده مي‌كنم و ضمن تشكر از عواطف ملت بزرگوار ايران به آنان تذكر مي‌دهم كه ايران، اين موجود آسماني، متعلق به آنان است و نه متقلبان. اين آنان هستند كه بايد با هوشياري خود از آن حفاظت كنند. خائنين به آراي مردم ابايي از آن ندارند كه اين خانه پارسايان به آتش كشيده شود. ما موج عقلانيت سبز خود را كه برگرفته از تعاليم ديني و علايق ملت ما به اهل بيت پيامبر(ص) است با تمامي شور ادامه مي‌دهيم و با شورش دروغ كه در كشور طغيان كرده و چهره آن را آلوده است، مبارزه مي‌كنيم، اما اجازه نخواهيم داد كه حركات ما شكل كور به خود بگيرد.
جا دارد از يكايك شهرونداني كه براي رساندن اين پيام سبز هر كدام ستادي بودند و تمامي ستادهاي مردمي و رسمي كه در انتخابات فعاليت مي‌كردند سپاسگزاري كنم و تأكيد نمايم كه تا رسيدن به نتيجه‌اي كه كشور ما لايق آن است همچنان به حضور و تلاش آنان نياز است.

وَمَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَيْتُمُونَا وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:53  توسط احسان  | 

مصاحبه سيصد ميليون دلاري " ابراهيم نبوي" با "في ترني

داستان ملوانان انگلیسی هم داستانی شده است. به دنبال مصاحبه دويست هزاردلاری « فی ترنی» ملوان زن انگلیسی با رسانه های بریتانیایی که در آن گفته است: « می ترسیدم به من تجاوز کنند... ایرانی ها من را مجبور کرده بودند لباسهایم را دربیاورم.» وزیر دفاع انگلیس سریعا عرض سابقش مبنی بر آزادی فروش خاطرات ملوانان به زسانه ها را درز گرفت و گفت: « نیروهای بازداشتی دیگر حق فروختن خاطرات خود را ندارند.» یک ساعت قبل از صدور این دستور، ما با فی ترنی مصاحبه ای انجام دادیم که سیصد هزار دلار آب خورد، ولی می ارزید. به این مصاحبه دقت کنید:


ما: چطور شد شما را دستگیر کردند؟
فی( چون ایرانی هستیم با ما ندار شده و با اسم کوچک همدیگر را صدا می زنیم): ما داشتیم توی آب می رفتیم یک دفعه دیدیم به طرف ما حمله کردند، اول فکر کردیم ایتالیایی هستند، چون پرچم شان مثل ایتالیایی ها بود، ولی برعکس زده بودند، به همین دلیل
ما: چطور فهمیدید که ایتالیایی نیستند؟
فی: وقتی با آنها انگلیسی حرف زدیم و دیدیم که به جای حرف زدن با دست هایشان با چشم و ابروی شان حرف می زنند، حدس زدیم ایتالیایی نیستند
ما: پس مطمئن نبودید که ایتالیایی نیستند؟
فی: نه، به نظر ما ایتالیایی بودند، تا اینکه ایرانی ها توضیح دادند که ایتالیایی ها خیلی وقت است از جنگ رفته اند، بعد ما متوجه شدیم که ایرانی هستند
ما: چرا در مقابل آنها مقاومت نکردید؟
فی: چون خیلی با خشونت به ما گفتند که باید تسلیم بشویم. ما هم دیدیم خشن هستند، با هم تصمیم گرفتیم برویم ببینیم ایران چه جوری است، راستش را بخواهید من دلم می خواست اصفهان را هم ببینم
ما: مگر شما اسلحه نداشتید، چرا هیچ مقاومتی نکردید؟
فی: راستش را بخواهید برخوردشان جوری نبود که آدم بخواهد جنگ کند، ضمنا آنها از ما دور نبودند و نمی شد به آنها تیراندازی کرد، می ترسیدیم جنگ بشود و بزنیم همدیگر را بکشیم
ما: در تهران چطور بود؟
فی: خیلی سخت بود، اول اینکه من را از بقیه جدا کردند، چون گفتند زن هستم و بقیه مرد هستند، من اعتراض کردم و گفتم که چرا من را جدا می کنید، آنها را جدا کنید، آنها هم همین کار را کردند، یعنی آنها را جدا کردند
ما: کجا زندانی شدید؟
فی: نمی دانم، ولی سلول انفرادی بود و ما را برای بازجویی می بردند. ما: چطور شد شما را لخت کردند؟
فی: به من گفتند لباس ات را دربیاور، من گفتم نه اول شما لباس تان را در بیاورید، بعد من.
ما: بعد چی شد؟
فی: آن خانم فکر کرد من لزبین هستم، به همین دلیل به من گفت مگر تو بچه نداری، خاک بر سرت
ما: از کجا فهمیدید می خواهند به شما تجاوز کنند؟
فی: شب خوابیده بودم که صدای ریختن چیزی مثل چای در لیوان آمد، بعد در باز شد و یک نفر به من چای داد، معمولا وقتی کسی در زندان به من چای می دهد، احساس می کنم ممکن است به من تجاوز کند
ما: آیا به شما گفته بودند که ممکن است اگر اسیر شوید به شما تجاوز کنند؟
فی: بله، گفته بودند، ولی زیر حرف شان زدند، ظاهرا ایرانی ها در جریان نبودند
ما: بازجویی ها چطور بود؟
فی: خیلی بد، چشم من را می بستند، و من دائما فکر می کردم می خواهند به من تجاوز کنند، بعد می پرسیدند ماموریت تان چیست و بدون هیچ تجاوزی برمی گرداندند زندان.
ما: آیا شما را تهدید به مرگ هم کردند؟
فی: بله، یک روز دیدم یک نفر دارد با من ور می رود، آمدم بغلش کنم، دیدم یک زن است، گفتم چیه؟ هیچ چیز نگفت، فقط مرا اندازه گرفت، اندازه قد و دور کمر و این جور جاها، من فکر کردم حتما می خواهند مشحصات مرا به مسوولین تجاوزشان بدهند تا ببینند من برای تجاوز مناسب هستم یا نه، ولی بعدا فکر کردم ممکن است بخواهند برای من تابوت درست کنند، ولی آخرش معلوم شد می خواهند برای من لباس بدوزند
ما: وقتی جلوی دوربین می رفتی چه احساسی داشتی؟
فی: خیلی بد بود، وقتی دوربین را دیدم مطمئن شدم می خواهند جلوی دوربین به من تجاوز کنند و فیلم پورنو بسازند، ولی می دانستم ایرانی ها فیلم پورنو تولید نمی کنند، ولی بعدا متوجه شدم که این هم دروغ است و فقط می خواهد از ما اعتراف بگیرند
ما: بدترین چیزی که در خاطرتان هست چیست؟
فی: روز آخر بود، یکی آمد در زد، من فورا خودم را برای تجاوز آماده کردم، گفت: لباس ات را بپوش برویم. گفتم: بپوشم یا در بیاورم؟ گفت: می خواهیم برویم پیش رئیس جمهور. گفتم: نه، اون نه، نمی شود پیش یکی دیگر برویم؟ گفت: نمی خواهی آزاد بشوی؟ گفتم: پس تجاوز چه می شود؟ چیزی نگفت
ما: اگر به شما تجاوز کرده بودند چه می کردید؟
فی: داستانش را یک میلیون پاوند می فروختم...!!!


.:فی ترنی:.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 21:46  توسط احسان  | 

یار با ما بی وفایی می کند

یـار بـــا مــا بی وفــایی می کند            بی گناه از مـن جدایی می کند

شمع جانم را  بکش کان بی وفا            جـای دیگـر روشنــایی می کند

می کند بــا خویش خود بیگانگی            بـــا غـریبــان آشنـایی می کند

کشتی عمرم شکسته در غمش           از من مسکین جـدایی می کند

                                        

        (سعدی)       

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 18:48  توسط مریم  | 

دروغ و اداره و همسر

وقتی که از آخرین پله اداره پایین می آمدم، باد خنکی به صورتم وزید و موهایم را پریشان کرد.

به فکرم رسید بعد از یک روز خسته کنندۀ کاری پشت میز خسته کنندۀ اداره، به جای این که با اتو بوس به خانه بروم، پیاده از کوچه های خلوت و باریک که تنها عابرشان گربه ها هستند، با آرامش به در سفید خانه مان برسم.نمی دانستم در راه به چه چیزی فکر کنم تا از هوای خوب لذت ببرم. به "خانواده ام" فکر کردم؛ به این که چرا هیچ گاه به فکر نیفتاده بودم تا خانه ام را عوض کنم و بعد حرف های "پسرم" به یادم آمد که احساس می کردم دروغ می گوید.

با خود گفتم: اگر هم دروغ می گوید، تقصیر من است. ولی من تا به حال جلوی او دورغ بزرگی نگفته ام، پس او هم به من دروغ نخواهد گفت و زندگی سالم و خوبی خواهد داشت.

هنگامی به خانه رسیدم که به کثیف بودن دروغ گویی، از تمام جوانب پی برده بودم. قبل از آن که کلید را در قفل بچرخانم، زنم در را باز کرد و بدون این که سلام کند گفت:

«چرا یک ساعت دیر آمده ای؟»

من هم بدون معطلی گفتم:

«کارهای اداره بیشتر از روزهای دیگر بود»

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:48  توسط مریم  | 

قانون سوم

فراموش نکنید که جهان بازتابی از خود ماست،

اگر می خواهید اعتماد به نفس شما آسیب نبیند،

به اعتماد  به  نفس  دیگران آسیب نرسانید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 8:24  توسط مریم  | 

آزاد زی*

بلبل شیـریـن سـخن خوش صدا

                                             گــشــت گــرفـتـــار بـــدام قـضــا

گفت: تُــفـو بــاد بــه ایـن زنـدگی

                                             نـیـسـت مـــرا حـوصــلۀ  زنــدگی

هر که به هر بوم و بر آزاد نیست

                                            در همه جــا خاطـر او شاد نیست

گفتۀ « مستوره » شنو، شاد زی

                                            زنــدگـی  اَر  مـی کـنـی،  آزاد زی


«مستورۀ افغان»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 9:26  توسط مریم  | 

?Is there still an honest person

صحنه ای از برنامه The Moment of Truth

تو زندگی همه ما بعضی لحظه ها بوده که نمی خواهیم هیچ کس حتی نزدیک ترین افراد به ما از اونا باخبر بشن، مواردی که اگه لو برن کلکمون کنده ست و ممکنه کلی از اعتبارمون رو از دست بدیم؛ متاسفانه همه ما یا بیشتر بیشتر ما! همچین تجربه هایی داشتیم ولی خوب به شکلی پنهانشون کردیم و سعی می کنیم حتی بهشون فکر هم نکنیم تا یه وقت حتی ناخودآگاه و ناخواسته هم ازشون صحبت نکنیم.

تا اینجا که به نظر مشکلی پیش نیومده و همه چی با تمهیدات ما! طبق میلمون پیش رفته ولی... ولی اگه قرار باشه این خصوصی و حساس ترین اتفاق ها رو برای یک نفر یا عده ای شرح بدی و در ازاش کلی هم پول بگیری، اونوقت چه کار می کنی؟

The Moment of Truth یا لحظه حقیقت نام برنامه اییه که با شرکت کنندگانش دقیقا همچین کاری می کنه، البته در هر برنامه با توجه به شخص شرکت کننده در کنار همه تماشاچی ها چند تن از نزدیکان و دوستان فرد هم هستند تا با هر جواب حسابی حال طرف گرفته بشه. البته بگم این همه دردسر با یک پول زیاد همراهه؛ اگه طرف تو هر سوالی که ازش می پرسن، راستشو بگه و تشخیص راست یا دروغ بودن حرف هاش هم اینطوریه که قبل از مسابقه با وصل کردن یک دستگاه دروغ سنج (Polygraph) به شرکت کننده پنجاه سوال از اون پرسیده می شه و اون هم به این پنجاه سوال پاسخ می ده بدون این که از تشخیص دستگاه باخبر بشه. و به همین دلیله که در زمان مسابقه هیچ چیزی بهش وصل نیست و تنها 21 سوال از اون 50 سوال که کم کم شخصی تر می شه، ازش پرسیده می شه.

سوال ها بسته به سن، شغل و پیشینه هر فرد فرق می کنه و همین طور آشنایانی که در این مسابقه عجیب و نفس گیر شرکت می کنن هم. پایین تر می بینید که این آدم های پر دل و جرات چه جوری می تونن به پول در نظر گرفته شده برسند: (تا نیم میلیون دلار بیست و یک سوال سخت در راهه!)

پاسخ به شش سوال: 10,000$

پاسخ به  پنج   سوال: 25,000$

پاسخ به  چهار سوال: 100,000$

پاسخ به  سه  سوال: 200,000$

پاسخ  به  دو  سوال : 300,000$

و پاسخ به سوال آخر: 500,000$

مجری برنامه The Moment of Truth

البته نکته جالب اینجاست که هر کجا از سوالات، دستگاه بر اساس سوالاتی که پیش تر پرسیده شده دروغی رو احساس کنه با عبارت False اون رو اعلام می کنه و اگه شخص هنوز به 11 پرسش اول، (یعنی 25,000$) پاسخ نداده باشه، هر چی پول برده باشه رو از دست می ده و به قول قدیمی ها طرف "از اینجا رونده و از اونجا مونده" می شه. دیگه توضیح کافیه، اگه این موضوع براتون جالبه می تونید بخشی از برنامه جالب "The Moment of Truth" رو از YouTube تماشا کنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 1:12  توسط احسان  | 

پایه ستون تخت جمشید در نمازخانه خواهران مومنه!

یک

دو

سه

چهار و...

ما واقعا چه کرده ایم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 11:11  توسط احسان  | 

یک روز داغ داغ

یک مشت و دو سیلی محکم خواب را از سرم پراند .

دیروز برای سرما خوردگی و کیپ بودن بینی سرزنش شدم.

شاید سخن گفتن سخت تر از واکنش های عصبی باشد.

شاید برای انتقال عصبانیت راه دیگری باشد......مسخره کارهای خودت را هم ببین ....این سخن او بود که مرا می پایید.

دیدن کار خود بسیار سخت است اما دیگران همیشه بر اساس رفتارمان ما را قضاوت می کنند.

اگر بگذاریم دیگران ما را عصبانی کنند بر رفتارمان مدیریت نداریم.این ها جملاتی بود که با شروع یک روز داغ در سرم می چرخیدند...

لبخند زدم ... خندیدم تا خودم را بیابم شاید او آرام شود  و به زندگی بر گردیم.امروز هدیه خدا به من است که هرگز تکرار نخواهد شد....

نظر خیلی خیلی خصوصی!!!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 13:19  توسط احسان  | 

۱۰ نکته برای زندگی بهتر

نکاتی برای موفق تر زندگی کردن

 

۱- سعی کنید نام افرادی را که با آنها آشنا شده اید را به یاد بسپارید؛ آنها از این که می بینند شما پس از مدت ها نام آنها را در خاطر دارید لذت خواهند برد.

۲- دانستن اتفاقات و مناسبات هفته پیش رو، شما را در دید دیگران به انسانی زمان سنج، دقیق و قابل اعتماد تبدیل خواهد ساخت.

۳- هنگامی که در مکانی هستید که فردی که از لحاظ اجتماعی، سطح دانش و... نسبت به شما رتبه بالاتری دارد نیز آنجاست و قصد ترک آنجا را دارد، بدون تردید برای دست دادن با او و همراهی­­اش پیش قدم شوید. هرچند انسان ها همه محترم هستند و آنقدر ارزشمند هستند که محترم واقع شوند.

۴- هنگام تلفن زدن لبخند بزنید؛ هر چند شخص پشت خط شما را نمی بیند ولی این را احساس خواهد کرد.

۵- زمانی که شخصی موضوعی را با شور و هیجان فراوان برای شما تعریف می کند، با عباراتی زننده یا رفتاری از روی خودخواهی به سخنانش بی میلی نشان ندهید؛ شاید آن موضوع، مورد علاقه شما نباشد ولی شاید روزی دیگر از مطلبی برای شما سخن گوید که باعث تحولی اساسی در زندگی شما بشود.

۶- تا حد ممکن به دلیل ناراحتی خودتان، با دیگران پرخاشگرانه رفتار نکنید و حتی در این شرایط اگر آنها از مشکلات شان با شما می گویند سعی کنید به مشکلات آنها گوش داده و از تجربه های خودتان و چیز هایی که می دانید برایشان بگویید.

۷- به خانمی که سبزی هایش در حال ریختن است، کمک کنید تا آنها را مرتب کند.

۸- لازم نیست همیشه برای هر کاری که انجام می­دهید توجیهی داشته باشید؛ این که به فردی با رفتار قابل پیش بینی تبدیل شوید اصلا احساس خوبی ایجاد نمی ­کند.

۹- پشتیبانان شما، پدر و مادرتان هستند. تذکرهای آنان را جدی بگیرید و وقت بیشتری را صرف بودن با آنها بکنید.

۱۰- رادیوی مادرتان را تعمیر کنید، برنامه مورد علاقه پدرتان را برایش ضبط کنید، پیش از آنکه دیر شود.

==>راه قلم<==

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 10:8  توسط احسان  | 

سلام آقای پیام نور

در روزهای پایانی امتحان های دانشگاه دانشجو دوست پیام نور! بد ندیدم از کارهایی که لازم بود با توجه به ورود دانش_جویان بسیار به این دانشگاه انجام شود چند خطی بنویسم.

١- سلف سرویس (یا همان نهار خوری خودمون) که البته یک سالی هست که با پی گیری های دانشجویی به نام رضا زحمتکش از اهالی پیام نور مشهد! راه اندازی شده ولی هنوز بعد از این مدت گزینه ای درباره رزرو ژتون (خوراک برگ!) در سایت دانشگاه محترم مشهد!!! افزوده نشده. ...(سانسور شد.)

٢- سایت؟ آخه پسر، جان ما! بگو ببینم سایت چه مشکلی داره؟ حالا این که با اینترنت Dial-up هفت- هشت دقیقه ای زمان می بره تا باز شه و فرایند وارد کردن نمرات به اون و قطعی شدن اونا یک دو ماه طول می­کشه شد مشکل؟ این قدر بی انصاف نباش.

٣- توالت ها؟ اه اه، مسخره بازی رو بذار کنار، بعدی رو بگو.

باشه ولی بدون شماره...

رسمش نیست آقای پیام نور...

(نگهبان) کیف ها و کتاباتونو توی راهرو نذارین وگرنه به خدا قسم می ندازمشون بیرون.

 

رسمش نیست آقای پیام نور...

چه کسی مخالف آراستن محیط دانشگاه است ولی باور کنید امتحان های پیام نور آن قدر مشکل هست که نیازی به کار کردن یک ماشین آسفالت کن یا لدر پشت ساختمان آزمون باشد.

 

رسمش نیست آقای پیام نور...

 

پ.ن.١= این چند خط رو نزدیک به ٤ ساعت بعد از پایان آخرین امتحانم (فیزیک پایه ٢) در حالی که به چند آهنگ بسیار زیبا از گروه Secret Garden گوش می دم می نویسم. اگر دوست داشتین بگین لینک دانلود آهنگ های این گروه رو که ترکیبی از ویولن و پیانو هست رو براتون بذارم.

 

پ.ن.٢= بازم اصلاحیه: کی گفته Dial-up اینترنت نیست، نکنه اظهار نظر آن مسئول ارتباطات در مورد سرعت این اینترنت رو یادتون رفته: _سرعت اینترنت Dial-up خیلی هم خوبه، شما می تونید باهاش E-Book ٥٠٠ کیلو بایتی رو دانلود کنید.

 

پ.ن.٣: دوستتون دارم، مراقب خودتون باشین، به فکر لوگوی لیگ برتر فوتبال ایران هم نباشید...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 15:55  توسط احسان  | 

می خواهم فاحشه بشوم...

مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است "، " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .
ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .


" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .


... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .


تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند."

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 13:0  توسط احسان  | 

پیامک، Counter، قتل با پیچ گوشتی، پیام نور، گلشیفته فراهانی!

سلام دوستان. حالتون چطوره خوب هستین؟ امیدوارم که این طور باشه.

راستش چند وقتی بود که به دلایل مختلفی نتونسته بودم به وبلاگ رسیدگی کنم، ولی امیدوارم بتونم از این به بعد مرتب به روزش کنم و به همه دوستای خوب قدیمی و جدیدم سر بزنم؛ آخه همین سر زدناست که باعث بهبود کیفیت مطالبی می­شه که قراره تو وبلاگامون بنویسیم.

نمی­دونم قبلا گفته بودم که دانشجوی کامپیوترم یا نه ولی خوب الان که گفتم(هوش رو حال کردین!) حالا هم البته قصد ندارم به تعریف و تمجید از رشته یا دانشگاهی که درش درس می­خونم – یعنی پیام نور- بپردازم (تبلیغات مخفی!!!) ولی امروز یعنی همین چند دقیقه پیش یه اتفاقی افتاد که بیام اینجا بگم: شما می دونستید من کامپیوتر می خونم یا نه!؟ (فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه، مجبورم با این جفنگیات تعداد خطوط این پستم رو بیشتر کنم).

حالا اصل مطلب چی بود؟ الان می­گم خوب، چرا هل می دی؟ (در اینجا خرزو خان نویسنده را به بازگویی سریع تر این مسائل مجبور کرد) تقریبا ده دقیقه پیش بود که داشتم برای استادم یه Message (یا اگه بخوایم پارسی را پاس بداریم "پیامک") می فرستادم که یهو یکی زنگ زد؛ چون تو خونه تنها بودم با خودم فکر کردم کیه داره در می­زنه، درو با لنگر می­زنه! که یهو دیدم گوشی دستمه و می گم:

من:کیه؟

اون: کنتور آب.

من: نه اشتباه نکنید، دیالوگ ما همینجا تموم شد و بعدش رفتم درو باز کردم. دست این آقاهه یه وسیله ای مستطیلی بود با یه چیز دیگه که بهش می گن پیچ گوشتی. خلاصه چشمتون روز بد نبینه، این آقاهه پیچ گوشتی رو آورد به سمت من، من هم چشمامو بستمو با خودم گفتم: دیدی از آخر به دست "آقای کنتور آب" کشته شدیم. همین طور که به گذشته Flash Back زده بودم که یهو با صدای افتادن در کنتور حواسم اومد سر جاش و مرد رفت بیرون و همین اتفاق بود که باعث شد اون چیزی که کشف کردم رو براتون بنویسم.

*****************

تقریبا همه اونایی که یه واحد برنامه نویسی پاس کرده باشن با اصطلاحی به نام Counter آشنا هستند و از مزایای آن در نوشتن برنامه های بسیاری بی­ بهره نبوده اند. همونجا که مامور نوشتن مقدار کارکرد کنتور رو یادداشت کرد و سیر طولانی صدور قبض رو آغاز شد (که به دلیل طولانی بودن این روند و همینطور نبود اطلاعات کافی از نوشتن این مرحله خودداری می­کنم) فهمیدم این کنتور همون Counter خودمونه. پس شما اگه تا این خطو نمی­خوندین مسلما از این کشف عظیم غافل می­شدین.

 

نتیجه گیری:

1- آها. پس یاد گرفتیم مطالب آخرین پست­های یه وبلاگ رو تا آخراش بخونیم تا از نتیجه مکشوفات نویسنده اون وبلاگ آگاه بشیم.

7- برای زیبایی مطالبی که قراره تو وبلاگتون بنویسین (از نظر صفحه آرایی)، از واژه پرداز MS Word استفاده کنید تا اگه مثل من از خطوط مسخره Dial-Up استفاده می کنین هزینه تون زیاد نشه و هم اینکه از لحاظ چینش استاندارد حروف خیالتون جمعه. فقط کافیه دکمه Justify رو بزنین تا واژه­های آخر هر خط با هم در یک ردیف باشن.

3- "گلشیفته فراهانی" به همراه "لئوناردو دی کاپریو"ی نا مسلمون!!! در فیلم "مجموعه دروغ ها" بازی کرد و منجر به جراحت دلخراش احساسات عمومی! هموطنانمان شد. (این خبر اصلا هم قدیمی نبود، بی خود شلوغش نکن)

2- هرگز نشه فراموش، لامپ اضافی خاموش.

4- فیلم سفر به مرکز زمین با بازی برندن فریزر هم اومد، البته تقریبا با یه روایت دیگه و با مایه طنز.

5- اگر نظر ندین و دیگه به ما سر نزنین، امیدوارم قالب وبلاگتون به هم بریزه!

6- بشتابید! وبلاگ راه قلم آماده تبادل لینک با همه اونایی که خوب می­نویسن، هست.

 

به هر حال ممنون که از "لیست وبلاگ های به روز شده" به وبلاگ ما سر زدین.

 بازم ببینمتون ها. ;)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 14:10  توسط احسان  | 

نا امید نشیم .

بعد از شكست بلند شويم.

 

يك زرافه از ارتفاع بدنيا مي آيد!! يك نوزاد زرافه به محض وارد شدن به اين دنياي خاكي از ارتفاع 3 متري به زمين مي افتد. (ارتفاع شكم مادر تا زمين) و معمولاً با پشت خود فرود مي آيد. ولي پس از چند ثانيه برمي گردد و پاهاي خود را در زير شكم خود جمع مي كند. و با تكاني مايع حاصل از زايمان را از سر و صورت خود پاك مي كند، و براي اولين بار دنيا را مي بيند. اما پس از آن زرافه مادر اولين درس زندگي را به بچه خود مي آموزد.

او آنقدر سر خود را پايين مي آورد تا نوزاد خود را ببيند. سپس لحظاتي منتظر مي ماند. و بلافاصله غير منتظره ترين كاري را كه فكرش را بكنيد انجام مي دهد. و با لگد ضربه اي به كودك خود مي زند به طوريكه بچه زرافه كمي آنطرف تر به پشت روي زمين مي افتد. و اين عمل تكرار مي شود.

تا زمانيكه بچه زرافه نتواند بر روي دو پاي خود بايستد فرآيند خشونت دوباره و دوباره تكرار مي شود. هر گاه بچه زرافه احساس خستگي كند و تنبلي كند مادر دوباره با يك لگد او را وادار به تقلا مي كند. تا اينكه بچه زرافه براي اولين بار سر پا بايستد. اما زرافه مادر دوباره لگدي به كودك خود مي زند! اما چرا؟ براي اينكه به خاطر داشته باشد چگونه اولين بار بلند شده است در حقيقت مادر با اينكار به نوزاد مي آموزد كه بايد سريع بلند شود تا بتواند با گله بماند و گرنه وعده غذايي براي درندگان خواهد شد.

اين حقيقت در دنياي واقعي هم نمود پيدا مي كند. اروين استون درباره افرادي كه در زمينه هاي مختلف موفق و سرشناس بوده اند تحقيقات جامعي كرده است. و زندگينامه افرادي مانند ميكلانژ، ون كوك، فرويد و داروين را نگاشته و نقد كرده است. او سعي كرده بين اين افراد رابطه اي پيدا كند. او مي گويد: «من در مورد افرادي مطلب نوشتم كه در سر رويايي داشتند و آن را انجام دادند و به حقيقت رساندند. آنها تو سري خوردند، شكست خوردند، سرزنش شدند و براي سالها به جايي نرسيدند، اما بعد از هر زمين خوردني بلند شدند و ادامه دادند. شما نمي توانيد چنين افرادي را تخريب كنيد يا آنها را به هم بريزيد. ديگر آنكه اين افراد كمترين چيز را براي خود مي خواستند.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:17  توسط احسان  | 

عابر نابینا

از خیابان دلم عابر نابینایی    
با عصای فلجش می گذرد
کودکی ژنده خاک آلوده            
بغل چشم من از غصه نان می گرید
مرد مستی که یکی پاش نبود
توی مرداب نگاهم لنگید


دختری یاس آلود .....
از فراز سرم افتاد و شکفت
توی قاب بدنم جوش نیاز عکس گرفت
کفتری دست مرا عاریه برد
و به دنبال افق پر زد و رفت


بر لبم پیرزنی مانده که با سوزن و نخ
سخن تلخ مرا می دوزد .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 20:12  توسط احسان  | 

دیروز .امروز.فردا

شباهت پسر با پدر و پدر بزرگش مثل سیبی بود که به سه قسمت مساوی تقسیم شده باشد.اما پدر بزرگ بیشتر اوقاتش را صرف قرائت قران مجید می کرد .
پدر دیوان حافظ می خواند و پسر در حال جستجو در اینترنت بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 7:34  توسط احسان  | 

به یادت ای چراغ روشن من

دیشب گریستم برای خسرو .که در زندگی شیرین نیافت .هر چند شکیبا بود
                
                                ************************************
به یادت داغ بر دل می نشانم
ز دیده خون به دامن می فشانم
چو نی گر نالم از سوز جدایی
نیستان را به آتش می کشانم
نیستان را به آتش می کشانم

به یادت ای چراغ روشن من
ز داغ دل بسوزد دامن من
ز بس در دل گل یادت شکوفاست
گرفته بوی گل پیراهن من
گرفته بوی گل پیراهن من

همه شب خواب بینم خواب دیدار
دلی دارم ، دلی بی تاب دیدار
تو خورشیدی و من شبنم چه سازم ... !؟
نه تاب دوری و نه تاب دیدار

سری داریم و سودای غم تو
پری داریم و پروای غم تو
غمت از هر چه شادی دلرباتر
دلی داریم و دریای غم تو
دلی داریم و دریای غم تو
دلی داریم و.......
                  دریای غم تو


متن شعر : همدم تنهایی
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:39  توسط احسان  | 

تو خوشبخت ترینی ...

اگه امروز که بیدار شدی بیشتر احساس سلامتی کردی تا  مریضی تو خوشبخت تر از یک  میلیون نفری هستی که تا آخر این هفته بیشتر زنده نیستند . اگه هیچ وقت خطر جنگ را تجربه نکردی و تنهایی زندان را احساس نکردی در شمار  500  میلیون  نفر آدم خوشبخت دنیا هستی . اگه می تونی  تو  یک جلسه مذهبی شرکت کنی بدون اینکه اذیت و آزار دستگیری شکنجه و وحشت از مرگ داشته باشی خوشبخت تر از سه میلیون نفر  آدم در جهان هستی .  اگه تو جیب یا  کیفت پول داری و می تونی گاهی کمی پول خرج کنی جزو  8 درصد  آدم های پولدار دنیا یی .  اگه پدر ومادرت هنوز زنده اند و هنوز با هم زندگی می کنند تو  واقعا  بی نظیری  . اگه  سرت رو  بالا  می گیری  و  لبخند  می زنی  و  احساس خوبی  داری تو خوشبختی چون خیلی ها می تونن این کار رو بکنن ولی ببیشترشون نمی کنن .  اگه امروز  و دیروز دعا کردی واقعا خوشبختی چون باور داری که خدا صدای ما رو می شنوه و به ما جواب می ده و اگه می تونی این مطلب رو بخونی خوشبخت تر از کسایی هستی که نمی تونن این مطلب رو بخونن ! 

                           خوشبختی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:56  توسط احسان  |