تبليغاتX
راه قلم

راه قلم

چرک نویس - نوشته های نه چندان خصوصی!

مصاحبه سيصد ميليون دلاري " ابراهيم نبوي" با "في ترني

داستان ملوانان انگلیسی هم داستانی شده است. به دنبال مصاحبه دويست هزاردلاری « فی ترنی» ملوان زن انگلیسی با رسانه های بریتانیایی که در آن گفته است: « می ترسیدم به من تجاوز کنند... ایرانی ها من را مجبور کرده بودند لباسهایم را دربیاورم.» وزیر دفاع انگلیس سریعا عرض سابقش مبنی بر آزادی فروش خاطرات ملوانان به زسانه ها را درز گرفت و گفت: « نیروهای بازداشتی دیگر حق فروختن خاطرات خود را ندارند.» یک ساعت قبل از صدور این دستور، ما با فی ترنی مصاحبه ای انجام دادیم که سیصد هزار دلار آب خورد، ولی می ارزید. به این مصاحبه دقت کنید:


ما: چطور شد شما را دستگیر کردند؟
فی( چون ایرانی هستیم با ما ندار شده و با اسم کوچک همدیگر را صدا می زنیم): ما داشتیم توی آب می رفتیم یک دفعه دیدیم به طرف ما حمله کردند، اول فکر کردیم ایتالیایی هستند، چون پرچم شان مثل ایتالیایی ها بود، ولی برعکس زده بودند، به همین دلیل
ما: چطور فهمیدید که ایتالیایی نیستند؟
فی: وقتی با آنها انگلیسی حرف زدیم و دیدیم که به جای حرف زدن با دست هایشان با چشم و ابروی شان حرف می زنند، حدس زدیم ایتالیایی نیستند
ما: پس مطمئن نبودید که ایتالیایی نیستند؟
فی: نه، به نظر ما ایتالیایی بودند، تا اینکه ایرانی ها توضیح دادند که ایتالیایی ها خیلی وقت است از جنگ رفته اند، بعد ما متوجه شدیم که ایرانی هستند
ما: چرا در مقابل آنها مقاومت نکردید؟
فی: چون خیلی با خشونت به ما گفتند که باید تسلیم بشویم. ما هم دیدیم خشن هستند، با هم تصمیم گرفتیم برویم ببینیم ایران چه جوری است، راستش را بخواهید من دلم می خواست اصفهان را هم ببینم
ما: مگر شما اسلحه نداشتید، چرا هیچ مقاومتی نکردید؟
فی: راستش را بخواهید برخوردشان جوری نبود که آدم بخواهد جنگ کند، ضمنا آنها از ما دور نبودند و نمی شد به آنها تیراندازی کرد، می ترسیدیم جنگ بشود و بزنیم همدیگر را بکشیم
ما: در تهران چطور بود؟
فی: خیلی سخت بود، اول اینکه من را از بقیه جدا کردند، چون گفتند زن هستم و بقیه مرد هستند، من اعتراض کردم و گفتم که چرا من را جدا می کنید، آنها را جدا کنید، آنها هم همین کار را کردند، یعنی آنها را جدا کردند
ما: کجا زندانی شدید؟
فی: نمی دانم، ولی سلول انفرادی بود و ما را برای بازجویی می بردند. ما: چطور شد شما را لخت کردند؟
فی: به من گفتند لباس ات را دربیاور، من گفتم نه اول شما لباس تان را در بیاورید، بعد من.
ما: بعد چی شد؟
فی: آن خانم فکر کرد من لزبین هستم، به همین دلیل به من گفت مگر تو بچه نداری، خاک بر سرت
ما: از کجا فهمیدید می خواهند به شما تجاوز کنند؟
فی: شب خوابیده بودم که صدای ریختن چیزی مثل چای در لیوان آمد، بعد در باز شد و یک نفر به من چای داد، معمولا وقتی کسی در زندان به من چای می دهد، احساس می کنم ممکن است به من تجاوز کند
ما: آیا به شما گفته بودند که ممکن است اگر اسیر شوید به شما تجاوز کنند؟
فی: بله، گفته بودند، ولی زیر حرف شان زدند، ظاهرا ایرانی ها در جریان نبودند
ما: بازجویی ها چطور بود؟
فی: خیلی بد، چشم من را می بستند، و من دائما فکر می کردم می خواهند به من تجاوز کنند، بعد می پرسیدند ماموریت تان چیست و بدون هیچ تجاوزی برمی گرداندند زندان.
ما: آیا شما را تهدید به مرگ هم کردند؟
فی: بله، یک روز دیدم یک نفر دارد با من ور می رود، آمدم بغلش کنم، دیدم یک زن است، گفتم چیه؟ هیچ چیز نگفت، فقط مرا اندازه گرفت، اندازه قد و دور کمر و این جور جاها، من فکر کردم حتما می خواهند مشحصات مرا به مسوولین تجاوزشان بدهند تا ببینند من برای تجاوز مناسب هستم یا نه، ولی بعدا فکر کردم ممکن است بخواهند برای من تابوت درست کنند، ولی آخرش معلوم شد می خواهند برای من لباس بدوزند
ما: وقتی جلوی دوربین می رفتی چه احساسی داشتی؟
فی: خیلی بد بود، وقتی دوربین را دیدم مطمئن شدم می خواهند جلوی دوربین به من تجاوز کنند و فیلم پورنو بسازند، ولی می دانستم ایرانی ها فیلم پورنو تولید نمی کنند، ولی بعدا متوجه شدم که این هم دروغ است و فقط می خواهد از ما اعتراف بگیرند
ما: بدترین چیزی که در خاطرتان هست چیست؟
فی: روز آخر بود، یکی آمد در زد، من فورا خودم را برای تجاوز آماده کردم، گفت: لباس ات را بپوش برویم. گفتم: بپوشم یا در بیاورم؟ گفت: می خواهیم برویم پیش رئیس جمهور. گفتم: نه، اون نه، نمی شود پیش یکی دیگر برویم؟ گفت: نمی خواهی آزاد بشوی؟ گفتم: پس تجاوز چه می شود؟ چیزی نگفت
ما: اگر به شما تجاوز کرده بودند چه می کردید؟
فی: داستانش را یک میلیون پاوند می فروختم...!!!


.:فی ترنی:.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 21:46  توسط احسان  | 

پایه ستون تخت جمشید در نمازخانه خواهران مومنه!

یک

دو

سه

چهار و...

ما واقعا چه کرده ایم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 11:11  توسط احسان  | 

چه کسی باور می کند؟؟؟

واقعاً هم یه کم مشکله باور کردن این قضیه که...

نه اصلا نمی خوام از سیاست و مسائل مربوط به اون صحبت کنم؛ نه. داستان در مورد خانم هاییه که بهشون می گن: Model. صحبت در مورد درست یا نادرست بودن کار اونا هم نیست.

اصلا توضیح دادن در این مورد یه کم بیهوده است چون خودتون خواهید دید و خواهید فهمید. اگه فکر کردین نکته ای هست که باید در مورد این تصاویر داده بشه، صمیمانه خواهش می کنم در بخش نظرات بنویسید تا بدونم اصلا گذاشتن همچین مطلبی به جا بوده و یا آنقدر ارزشمند بوده که وقت هیچ کدوممون بیهوده تلف نشده باشه.

ممنونم، برای دیدن تصاویر لطفا  بر روی "ادامه مطلب" کلیک کنید.

تا بعد.   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 18:9  توسط احسان  | 

تا کجا پیش خواهیم رفت؟

سلام.

امروز فقط می خواهم یک سوال کوچک از شما بپرسم: بی رحمی، بدی و ... انسان، تا کجا می تونه پیش بره؟ نمی خواهم بحث همیشگی "هر کی باید خودش رو درست کنه" رو راه بندازم ولی گاهی اوقات یک چیزایی می بینی که نمی تونی باورش کنی و بتونی بگی این کار یک انسان بوده. مثلا در همین زمینه چند وقت پش یک تصویر دیگه دیده بودم که مراحل غرق شدن یه انسان رو نشون می داد!

تصاویر زیر هم همونطور که توضیحش رو خواهید خوند یکی از همین موارد بود که حسابی حالمو گرفت، به نظر شما کمک به این پرنده زیبا مهمتر بود یا ثبت لحظات مرگ اون؟

 

گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.

 

در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و  منتظر شوهرش می باشد

پرنده ضعیف و زخمی - منتظر همس

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد

پرنده زخمی - آمدن همسر او

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا  شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد

شوکه شدن پرنده نر

لحظه ای که  متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند

مرگ پرنده ماده - تقلای پرنده نر

در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد

شیون و بی قراری پرنده نر

در آخر مطمئن می شود که عشقش به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد

نگاه ناباورانه پرنده نر و پایان یک تراژدی

 به نظر شما کدام مهم تر است: حرفه یا انسانیت؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 23:16  توسط احسان  |