تبليغاتX
راه قلم

راه قلم

چرک نویس - نوشته های نه چندان خصوصی!

...

روزگار به گونه ای است که آدمیان بواقع در حمل بار خصلت های نفسانی خویش مستاصل و حیرانند.

اگر هر کس مسئول اعمالی است که انجام می دهد،

من و تو چرا باید بارکش خصائص خوب و بد آنان باشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 9:15  توسط مریم  | 

پرنده ها و.............قفس

پرنده را با قفس

                       نسبتی نیست،

اما لقمه بی رنج را

                         غالبا قفسی در پی است.

                 ******

 پرنده

دانه ها را دید

                  دام را، هم

شرنگ وسوسه در جانش ریخت

اخم زمستانی  تن استخوانی درختان را با رشته رگبار تگرگ به تازیانه گرفته بود-

تردید استفاده از دانه و جای گرم.............. یا رهایی

لحظاتی چند روانش را انباشت

                                اما دقایقی بعد:

موسیقی خیس طنین بالهای باران خورده پرنده مغرور،

سرایش حماسی غزلی تازه بود                                                                          

 آزادی چیز دیگری است.

                                     (دلنوشته های پدر عزیزم)                                                                                                                  


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:46  توسط مریم  | 

سکوت

سکوت مانند گلی است که

گاهی اوقات آن را با همه لطافت و زیبائیش

با حرف های نسنجیده مان پرپر می کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:14  توسط مریم  | 

مرد 79 ساله صاحب فرزند شد!

یک مرد 79 ساله روسی که چند روز پیش نوزادش چشم به جهان گشود ابراز خرسندی کرد

وگفت:به شکرانه تولد این بچه قصد دارم تا سال دیگر دومین فرزند خود را روانه دنیا کنم!

بچه فوق که به محض تماشای پدرش احساس بلوغ فکری و جسمی کرد گفت.

پدر جان خوب می گذاشتی برای مراسم چهلمت دیده به جهان بگشایم!

خوب قربانت شوم تو که تا بیایی کهنه مرا عوض کنی تلف شدی....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 8:59  توسط مریم  | 

به خاطر عشق

به خاطر عشقی که به من داشتی بی توجهی مرا نادیده گرفتی...


هر قدر بیشتر از تو فاصله می گرفتم،بیشتر در پی من نگران می نگریستی.


جاذبهء زندگی آنقدر بود که تو را فراموش کنم،اما ،هر گاه که لحظه ای در آب،آینه

        

و یا حتی به آسمان می نگریستم تو را می دیدم که بی قرار انتظار مرا می کشیدی!


و آنقدر دوستم داشتی که همهء خطاها،بی وفایی های مرا پنهان کنی.و من اما آنقدر مغرور


بودم که دست مهربانت و چشمان به اشک نشسته ات را نبینم...


امروز اما با دست خالی در زمانی که همهء دوستان و عزیزانم پشت به من کرده اند به سویت آمده ام!


شرمگین وسر بزیر،و تو چه زیبا آغوش گشوده ای .......                                (مینا و مهرداد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:16  توسط مریم  | 

بعضی ها آن مقدار تلاشی را که بعضا" از روی تنگ چشمی و بخل مصروف گذاشتن چوب لای چرخ

امور دیگران می کنند اگر صرف بهسازی خویش می کردند

بی تردید در عرصه های مورد تلاش ،

سر آمد دیگران می گردیدند.

حسادت موریانه ای است که غالبا"در چوبهای خشکیده و کهنه لانه ساخته و آنها را می خورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 8:55  توسط مریم  | 

.......

همه چیز و همه کس در نهایت به اصل خویش باز می گردند،چشمه به زمین،

نور به آسمان ،خوبی ها،زیبائیها و نیکی ها به خدا و .......

چرا ما به آدم بر نگردیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:29  توسط مریم  | 

اگر

ناملایمات و سختی ها لشکر تیرگی و نماد سیاهی اند.

اگر فتیله چراغ امید را پایین بکشی یا آن را خاموش نمائی،

تیره شبی جاودانه را برای  خویش رقم خواهی زد.

به نور بیندیش وبه روشنی.

فردا روز دیگری ست

                                          اگر تو آدم دیروز نباشی.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 7:48  توسط مریم  | 

محبت

یکی از کمبود های اساسی جوامع کنونی کمرنگ شدن جوهر عشق است و کمیابی نوشداروی محبت.

آدمهای امروزی برای دوست داشتن دیگران دلایل  وشاخصه هایی عمدتا با زیر بنای

مادی تعریف کرده اند که با ذات انسان و معنای محبت منافات دارد.

انسان بی تردید برترین خلقت خداوند است،بنا بر این

دو ست داشتن آنچه او آفریده

(و خوب هم آفریده)

دلیل  و  مدرک

نمی خواهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:26  توسط مریم  | 

شرط

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

                                                   نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

                                                    کلاه داری وآیین سروری داند.             

                                                                                                      (حافظ)

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:34  توسط مریم  | 

پایان شب

قدرت ادامه را از دست داده و خسته بود و زندگی ناممکن ترین کار ممکن بود.

فکر کرد هر کجا که باشد باز هم فضای محدود و بسته یی دارد.

هیچ چیز هیچ فایده ای به حالش نداشت.همه چیز مایه آزار بود.تصمیم به خودکشی گرفته بود.

می خواست به هر طریقی که شده،خود را از بین ببرد.فکر کرد پایان شب بهترین فرصت برای این

کار است.ساعت دوازده شب،همه چیز آماده بود.ناگهان چیزی به یادش آمد،کاغذی برداشت،روی

آن چند کلمه ای نوشت و آن را روی میز آشپز خانه در معرض دید گذاشت.

روی کاغذ نوشته بود:((فردا،تا قبل از ساعت ده صبح به تعمیر کار کولر تلفن زده شود.))

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:17  توسط مریم  | 

عروج

عشق

                       چلیپائی ست که:

                  اگر به ساحت تصلیب آن 

                                                  در آئی!

از هست می رهاند و

        به هستی ات می کشاند. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 8:49  توسط مریم  | 

ساعت

 ساعت آبی رنگ مانوسی که هر روز صبح سر ساعت شش و نیم از خواب بیدارش می کرد،

از کار افتاد.چون ساعتش خراب شده بود روزها دیر از خواب بیدار می شد.

ساعت آبی رنگ که زنگ بلندی داشت با هیچ روشی درست نشد.

و او از اداره شان اخراج شد.

ساعت مانوس آبی رنگ به هیچ ترتیبی زنگ نزد.و او از خانه اش بیرون نمی رفت.

ساعت آبی،دیگر هیچ وقت زنگ نمی زد و او به زندگی خود پایان داد،

بدون آنکه برای آخرین بار در عمرش صدای ساعت آبی مانوس

را شنیده باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:57  توسط مریم  | 

وقت نهار

روی دیوارهای اتاقش،عکس فوتبالیست های مشهور دنیا دیده می شد،

تک تک آنها را می شناخت، خوب می دانست چند ساله هستند و ملیت آنها چیست:

تمام ذهنش فوتبال بود و دنیای توپ سفید وسیاه.

شب ها تا دیر وقت از تلویزیون فوتبال تماشا می کرد،

مجلات ورزشی را هر روز ورق میزد و صفحات مربوط به

فوتبال را با دقت می خواند وبه اطلاعات وسیعش می افزود.

وقتی که طبق عادت هر روز،گرم خواندن روزنامه ورزشی بود،مادرش

از آشپز خانه برای ناهار صدایش می زد و او چرخ های صندلی چرخدار را

با  دستانش به جلو می راند و از اتاق خارج می شد بدون آن که در را ببندد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 7:40  توسط مریم  | 

دروغ و اداره و همسر

وقتی که از آخرین پله اداره پایین می آمدم، باد خنکی به صورتم وزید و موهایم را پریشان کرد.

به فکرم رسید بعد از یک روز خسته کنندۀ کاری پشت میز خسته کنندۀ اداره، به جای این که با اتو بوس به خانه بروم، پیاده از کوچه های خلوت و باریک که تنها عابرشان گربه ها هستند، با آرامش به در سفید خانه مان برسم.نمی دانستم در راه به چه چیزی فکر کنم تا از هوای خوب لذت ببرم. به "خانواده ام" فکر کردم؛ به این که چرا هیچ گاه به فکر نیفتاده بودم تا خانه ام را عوض کنم و بعد حرف های "پسرم" به یادم آمد که احساس می کردم دروغ می گوید.

با خود گفتم: اگر هم دروغ می گوید، تقصیر من است. ولی من تا به حال جلوی او دورغ بزرگی نگفته ام، پس او هم به من دروغ نخواهد گفت و زندگی سالم و خوبی خواهد داشت.

هنگامی به خانه رسیدم که به کثیف بودن دروغ گویی، از تمام جوانب پی برده بودم. قبل از آن که کلید را در قفل بچرخانم، زنم در را باز کرد و بدون این که سلام کند گفت:

«چرا یک ساعت دیر آمده ای؟»

من هم بدون معطلی گفتم:

«کارهای اداره بیشتر از روزهای دیگر بود»

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:48  توسط مریم  | 

انسانها

انسانها به دو گروه تقسیم می شوند،آنها که می سازند و آن ها که می کارند،

سازندگان شایدسال ها در کار خود بمانند و سازندگی شان سالها طول بکشد،

اما روزی کارشان به پایان می رسد.در این هنگام می ایستند و در میان دیوارهای

خود ساخته محصور می شوند.وقتی کار ساختن پایان می گیرد،زندگی معنایش

را از دست می دهد.

اما آنان که می کارند.گاهی،هنگام توفان و تغییر فصل ها رنج  می برند و گاهی

خسته می شوند.اما یک باغ، بر خلاف یک ساختمان، هرگز از رشد باز نمی ماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:16  توسط مریم  |